چند ماه قبل بایکی از دوستانم برای اولین بار به کافه نادری رفتم . حضور در آنجا ونگاه به آدمایی که به آنجا رفت و آمد می کردند برام خیلی جالب بود .میشه گفت از هر قشر و صنفی بودند عده ای که معلوم بود از بازاری های خیابان جمهوری هستندو عده ای هم به خاطر یادآوری خاطرات گذشته ای که در این کافه داشتند با موهای سپید و با یک نوستالژی خاص .تعداد زیادی خارجی هم که میشد حدس زد از سفارتخانه های اطراف برای صرف ناهار آمده بودند .همان بار اول باعث شد من بیشتر به آنجا رفت وآمد کنم تا ماه قبل هم با دوستان دانشگاه برای حس کردن خاطرات پر نشیب و فراز این کافه قدیمی آنجا می رفتم .اما دوهفته قبل خبردار شدم که مالک فعلی کافه نادری به دلیل عدم توانایی در پرداخت هزینه ها این کافه و مجموعه را برای فروش گذاشته اما معلوم نیست که کافه نادری که پاتوق بیش از نیم قرن هنرمندان نقاش ، نویسنده و مترجم بوده و راز های صادق هدایت ها و شاملوها وگلستان ها را تو دل خودش داره چه بلایی سرش میاد آیا این معماری قدیمی که سالها نظاره گرتولدو رشد مدرنیسم و قشر روشنفکر جامعه بوده وهمه تاریخ این یکصد سال و اندی را از جنگ جهانی دوم تا زمان مصدق تا بحث های گروه های سیاسی چپ و راست ودر نهایت نجواهای عاشقانه چند تا نسل تبدیل به یک برج بی قواره با معماری جدید میشه ؟چرا همه در مقابل خاطرات یک شهرسکوت می کنند ؟
چرا میراث فرهنگی با وجود تاریخ قدیمی کافه نادری در این مورد سکوت کرده و چرا شهرداری با وجود خرابی های اساسی در و دیوار این کافه اقدامات موثر برای مرمت و بازسازی انجام نمیده ؟و دیگر سازمان هااز جمله صنف کافه دارها با وجود اطلاع داشتن از اوضاع و احوال این ساختمان هیچ اقدامی نمی کنند .نمیدونم چه بلایی سر کافه نادری میاد اما خوشحالم که با یک اتفاق ساده تو زندگیم پا به این کافه گذاشتم و حداقل تا سالها خاطرات گذشتگان و خاطرات خودم از این کافه را تو ذهنم مرور می کنم .
توی کافه نادری
کنج همون میز بلوط
دو تا صندلی لهستانی هنوز منتظره
تا من و تو بشینیم و گپ بزنیم مثل قدیم
چشمک ستاره ها رو میشمردیم یادته واسه تنهایی شب قصه میگفتیم یادته
من مثل سایه تو تو واسه من مثل نفس
حالا دیگه کافه کافه نیست
دیگه هیچ ستاره ای جرات چشمک نداره .
+ نوشته شده توسط مهزاد صفاری نیا در جمعه 28 دی1386 و ساعت
12:7 |